دو سال پیش با یه دختر اشنا شدم...یک سال پیش ترکم کرد. داغون شدم. افسرده و نا امید و بهم ریخته. رسیده بودم به آخر خط. سی دیهای دکتر آزمندیان رو گرفتم تا کمکم کنه ادامه بدم. معجزه کرد! حالم خوب شد. پاییا دوره ازمندیان عزیزم خواست که هدف هامو واضح و روشن بنویسم. من از دختر دلخواهم نوشتم. از ویژگیهایی که دلم می خواست زنم داشته باشه. تعدادشون زیاد شد اما من پر توقع و زیاده خواهم. از خدا باید زیاد خواست. منم خواستم. و خدای عزیزم بیشتر از اونی که ازش خواستم بهم داد. دختر ماهی به اسم نسترن. من الان که دارم اینا رو می نویسم قلبم به عشق نسترن می زنه. خونم به عشق نسترن گرمه. من بیست و دو سال دنبالش گشتم. خیلی گشتم. گاهی اونو اشتباهی گرفتم. درمونده شدم..خسته شدم...نا امید شدم...اما دکتر آزمندیان خیلی چیزا یادم داد. یاد گرفتم اگه چیزی رو واقعا می خوام اول باید دقیقا بدونم چه چیزی رو می خوام. اگه پول می خوام باید بدونم وبنویسم چقدر. باید به خدا و کائنات بگم دقیقا چقدر؟ منم چیزی که می خواستم رو نوشتم. نوشتم چجور دختری می خوام. و چهار ماه بعد صبح قشنگ نیمه شعبان که بهترین روز تمام عمر منه...اونی که می خواستم رو توی یه دوره روانشناسی پیدا کردم..ندیدمش اما..شنیدمش...حسش کردم...و خواستمش...و دوباره که نه...برای اولین بار واقعا عاشق شدم...عاشق کسی که عاشقمه و قلبش برای داشتنم می لرزه...من بدستش میارم حتی اگه به قیمت جونم تموم بشه...هدفم از زندگی همینه: داشتن نسترن.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 19:37  توسط رسول
|
